بعد از این همه مدت دوباره می خوام بنویسم. برای خودمم یه کم عجیبه. فکر نمی کردم که دیگه تا سال ها بتونم چیزی بنویسم. مدت زیادی بود که احساس گناه ولم نمی کرد.ولی نه مثل اینکه جدی جدی دوباره می تونم بنویسم. امیدوارم که مجبور نباشم تقاص پس بدم. فقط اسمش که میاد کافیه تا یک ساعتی ذهنمو به خودش مشغول کنه.
فکر کنم دوباره نوشتنمو مدیون این دیدار باشم. باعث شد تا بعد از مدت ها برگردم به خودم. ولی خداییش چقدر حرف زدم. فکر کنم مخ طرف بیچاره سالاد شد. شب که برگشتم خونه تازه متوجه شدم که چقدر سبک شدم. بعد از چیزی حدود یک سال سرکوب کردن، دوباره خودم شده بودم. خود خودم. نمی دونم شاید بتونم براش یه تاریخ بذارم و هر سال جشن بگیرمش!
مدتی بود که به شدت احساس فشار می کردم. فکر می کردم که فشارها مربوط به هورمون های جنســــی باشه ولی حالا می فهمم که فقط و فقط فشارها به خاطر این بوده که خودم رو سرکوب می کردم. احساس سبکی بی حدی دارم. مثل بادکنکی می مونم که در حد انفجار بادش کرده بودن و حالا ولش کردن که آزادانه توی هوا بچرخه.
ماهیت وجودی، زندگی، تضادها، مذهب، عشق، با هم بودن، دوستی، آزادی، جامعه، اقلیت ها، سکولاریسم و ... . فکر می کنم که تمام دقدقه های ذهنیم رو در طول یک روز مرور کردم. صاحب نظرها بهش می گن طوفان ذهن! خلاصه هر چی که بود دوباره دارم می نویسم. ولی اینبار نه برای یک قشر اقلیت و در یک موضوع خاص، بلکه برای همه و از همه چیز.
احساس پوست انداختن می کنم. این یکسال برام مثل یک مرحله گذار بود. وارد شدن از یک مرحله ناپایا به یک مرحله پایا. نمی دونم که چند نفر تجربه ای مثل تجربه من داشتن. اینکه مدتی در یک وضعیت دوگانگی باشی و بعد به این نتیجه برسی که تنها چاره کار اینه که فقط خودت باشی، با تمام کمی ها و کاستی ها. نمی دونم، ولی شاید وصف احساسم با احساس مادر بارداری که بعد از نه ماه هفت قلو به دنیا میاره یکی باشه. قاعدتا مادر باید خوشحال باشه از تولد بچه هاش ولی کی میتونه تضمین بده که ذهن این مادر بعد از تولد به هیچ سمتی بجز عشق به فرزندانش کشیده نشه ؟!
لبخند بزن ... (: قراره که از این به بعد اینجا خودم باشم!
فکر کنم دوباره نوشتنمو مدیون این دیدار باشم. باعث شد تا بعد از مدت ها برگردم به خودم. ولی خداییش چقدر حرف زدم. فکر کنم مخ طرف بیچاره سالاد شد. شب که برگشتم خونه تازه متوجه شدم که چقدر سبک شدم. بعد از چیزی حدود یک سال سرکوب کردن، دوباره خودم شده بودم. خود خودم. نمی دونم شاید بتونم براش یه تاریخ بذارم و هر سال جشن بگیرمش!
مدتی بود که به شدت احساس فشار می کردم. فکر می کردم که فشارها مربوط به هورمون های جنســــی باشه ولی حالا می فهمم که فقط و فقط فشارها به خاطر این بوده که خودم رو سرکوب می کردم. احساس سبکی بی حدی دارم. مثل بادکنکی می مونم که در حد انفجار بادش کرده بودن و حالا ولش کردن که آزادانه توی هوا بچرخه.
ماهیت وجودی، زندگی، تضادها، مذهب، عشق، با هم بودن، دوستی، آزادی، جامعه، اقلیت ها، سکولاریسم و ... . فکر می کنم که تمام دقدقه های ذهنیم رو در طول یک روز مرور کردم. صاحب نظرها بهش می گن طوفان ذهن! خلاصه هر چی که بود دوباره دارم می نویسم. ولی اینبار نه برای یک قشر اقلیت و در یک موضوع خاص، بلکه برای همه و از همه چیز.
احساس پوست انداختن می کنم. این یکسال برام مثل یک مرحله گذار بود. وارد شدن از یک مرحله ناپایا به یک مرحله پایا. نمی دونم که چند نفر تجربه ای مثل تجربه من داشتن. اینکه مدتی در یک وضعیت دوگانگی باشی و بعد به این نتیجه برسی که تنها چاره کار اینه که فقط خودت باشی، با تمام کمی ها و کاستی ها. نمی دونم، ولی شاید وصف احساسم با احساس مادر بارداری که بعد از نه ماه هفت قلو به دنیا میاره یکی باشه. قاعدتا مادر باید خوشحال باشه از تولد بچه هاش ولی کی میتونه تضمین بده که ذهن این مادر بعد از تولد به هیچ سمتی بجز عشق به فرزندانش کشیده نشه ؟!
لبخند بزن ... (: قراره که از این به بعد اینجا خودم باشم!